تبليغاتX
التیام

 مادرم...

تقدیم به مادر

دلم برای أدای محبتت کم بود
وگرنه این دل تفتیده آنچه دارم بود...

برایِ از تو سرودن، قلم بهانه گرفت
درون سینه ی تنگم، عطش زبانه گرفت

کویرِ خشکم و همچون شکوهِ بارانی
نسیمِ رهگذرِ بوستانِ ریحانی

دلت زلال و نگاهت، به وسعتِ ملکوت
زمین مقابلِ دستانِ مهرِ تو، برهوت

و چشمه های زمین از صفایِ نامِ تو بود
پناهِ این دلِ آواره ام، به بام تو بود

تمامِ هر چه که دارم، دعایِ هر شبِ تو
وغصه های غریبم، بهانه یِ تبِ تو

به پایِ هر نَفَست یک فرشته در راه است
نگاهِ مادریِ تو، ترنمِ ماه است

برای هدیه به نامت، دلم غزل میخواست
و شعرهایِ پر از شور و بی بَدَل میخواست

هوای باغِ پر از واژه ام هوای تو است
شروع هر شب شعرم، دَمی برای تو است
پی نوشت:
مادر مرا به ياد است
هر ناز و هر گپ تو
آن رنج هر شب تو

توسط  مستعان در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:51  | 


 دیوانگی...

از هرچه دلگرمیست، دستانت مرا بس
اقلیــم روح انگیز چشمانت مــرا بس
دشتی سراسر یاسمن در سینه دارے
گل بوته هاے دشت و دامانت مرا بس
در جان من آتش به پا کردی به یک چشم
این آتشِ پر شور و سوزانت مرا بس
شب می‌شود، گم می‌شود چیزے درونم
شب گریه هاے هجر و حرمانت مرا بس
دنبال تو هر جا که باشی مثل سایه
روحی که سرگردان و حیرانت...مرا بس
تعبیر جنگل های باران خورده و خیس
رویای گیسوے پریشانت مرا بس
جسمی که چیزے بر حیاتش مبتنی نیست...
این جانِ نیمه عمر و ویرانت مرا بس
هنگام پژمردن، دمی بر ما گذر کن
باغی پر از لبخند و بارانت مرا بس
خواهی اگر در لحظه اے جانم ستانی...
اندیشه‌ے لرزانِ مژگانت مرا بس
هر لحظه حسی تازه در جانم دمیدے
آرامشِ ناگاه و طوفانت مرا بس
فصلِ طلوعِ چشمِ تو، فصل غریبیست
پاییز رنگارنگِ رقصانت مرا بس
آغازِ بی انجام هجرانت مرا کشت...
هجرانِ بی پایانِ دورانت مرا بس
وقتی که طاقت می‌دهم از کف، برایت
سجاده و تسبیح و قرآنت مرا بس


پی نوشت:
دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟
تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم
بیدل دهلوی

توسط  مستعان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:12  | 


 سه گانی و تجربه ها...

با رسیدنِ بهار
قاصدک شبیهِ من...، بی وطن
می‌سپارمش به یار
...........................
سهم من،...فقط کویر
از هوای چشم تو
فصل کوچ ناگزیر...
...........................
گاه گاه...جمعه ها
سر بزن!
به عاشقانه های من
...........................
 تقدیمی به پیشگاه مادر:
وقتی که تو را کشان کشان میبردند
یک فصل جدید در نگاهت خواندم

تو مظهر تسلیم و رضا بودی و من
با ذکر علی بر سر پیمان ماندم
.
.
انشاالله ادامه دارد...


پی نوشت:
من یک زره برای جهازش فروختم...
او عزم جزم کرده بمیرد برای من...

توسط  مستعان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:25  | 


 زیارت

مقابل حَرَمت، در خیالِ خود، بانو
به نام حضرت سقا، نشسته بر زانو...

غرض زیارت خورشیدِ بی نشان در خاک
به قصد قربت پیغمبریست در افلاک

اگر اجازه دهید این چنین بیآغازم
برای یوسفِ خونین دلِ تو، جان بازم

بیا تو هم دلِ من شرحِ بی قراری ده
خودت برای رهایی ، به اشک، یاری ده

غروب شد، چه کنم این زبان اَلکَن را
و داغِ خوردن سیلی، به دست دشمن را

غروب شهر مدینه هوای خوبی نیست
و دیدنِ غمِ مادر، فضای خوبی نیست

غروب شد و هوای خرابه می‌آید
و از خرابه، شمیمِ سه ساله می‌آید...

دو یاس نیلی پرپر، دو دختر و مادر
یکی به کنجِ خرابه، یکی به پشتِ دَر

و کاش شهر مدینه، نه کوچه، نه دَر داشت
و شهرِ شام کمی عاطفه به دختر داشت

و کاش نبضِ خیالم کمی امان بدهد
میان روضه ی مادر دوباره جان بدهد

برای شور زیارت، خیال کافی نیست
نگاه و آه و ...پس از آن، زوال کافی نیست

به جان شاهِ دو عالم، همان که بی کفن است
همان که در بدنِ او، نشانه، پیرُهن است...

مرا به خاکِ پَرِ چادرت هوایی کن
بسوز و بال و پَرم ده، گره گشایی کن...


پی نوشت:
رها زشوق توسل به چادری خاکی
کبوتران حریمت شدند افلاکی

توسط  مستعان در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 14:59  | 


 همان یکتای بی همتای احساس

اگر آن روز پشتِ در، گل یاس
ندا میداد یا عباس...عباس...
سراپا غُرّشِ شمشیر میشد
همان یکتای بی همتایِ احساس

نه دیگر بغضِ بسته بودن دست
و قلبی زخمی از سیلیِ یک مست
نه دیگر دختری اُم المصائب
و دلشوره، که مادر تا سحر هست؟...

ادب را قطره قطره آب میکرد
به جبرانِ لبی بیتاب میکرد...



پی نوشت:
حالا همه شبیه دلم بغض کرده اند
از هاله ی کبود جراحات چشم تو...

توسط  مستعان در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:46  | 


 عروج

به آسمان نظری کن، به سوی فاصله ها

به شـرح حـال زمـین و گـذار مرحـله ها

به شور و شعر و بهانه که در حوالی توست

به ناز و گفتن راز و شنـیدنِ گـِلـه ها

عمیق تر نظری کن، چه چیز کم داری؟

بـرای اوج دوبـاره، تکـان و زلــزلـه هـا

کمی سبک که شدی باز هم غمی مبهم...

و حـس و حـال غریبی شبـیه چـلـچـله ها...

بلنـد می کنـد احـسـاس تـو، نگـاهـت را

به آسمان نظری کن! به سوی فاصله ها

پی نوشت:
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زغیر
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

توسط  مستعان در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:4  | 


 آتش سرد

برای اسـتـجـابـت نالـه کــردیـم

ولی افسوس آتش های سردیم

به دل اندوه راهــی که نرفتیم

به لب امــا، مُهـیای نبــردیـم!


پی نوشت:
بچـه بازیسـت مگر! عشـق جگـر می‌خواهد
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد

توسط  مستعان در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:42  | 


 وقت برپایی علم شده است ...

جای یک ضربه نیست بر روحم
پیکری پر ز درد و غم شده است
قامت آسمان هفتم هم
از زمین و زمانه خم شده است
شور و عشق و امید و یک رنگی...
رنگ غربت،به رنگ غم شده است
هر کدام استعاره از یک مرگ
قبرهایی کنار هم شده است
از نگاهی که مانده اشک آلود
غصه هایی که دم به دم شده است...
یک به یک جمعه های بارانی
از شمار عمر کم شده است
کاش اما می آمدی این بار
حزبِ الله هم قسم شده است
آری آقایِ منتظر، این بار...
وقت برپاییِ علم شده است


پی نوشت:
بنویس که هر چه نامه دادم نرسید...

توسط  مستعان در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:33  | 


 در مـطلع حضور تو یا طلعه الرشید...

دلتـــنگ و بـــی شکیـــب توام مدتی مدیــد
محــزون و بــی فــروز و پریشــان و ناپــدیــد

بایـــد کمــی بـــرای دلـــمــ مــرهــمـ آوری...
بازآ بگویمـــت، که بدانـــی چـــه ها کشـــید

شب، اشک مونسم شدو بی تو سحر نشد
با چشم های خیره به مشــرق،ولی سپــید

عــمری بدون ســحر طـی شــد و گـذشــتـــ
نــای و نـــوای این دل شـــیدا به سر رسیـد..

هنــگامــه ی زیــارتــــ مــاه و دمیــدن اسـتـــ
در مطلـــع حضـــور تـــو یــا طلــعه الرشــید...

توسط  مستعان در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 14:44  | 


 به اسلوب خدایی...

غمی مستور دارم، بی کـرانه
سکوتی مبـــهم، اما شاعرانه
کنار دست دفتــر می‌نشــینم
   نگاه خیس و اشکی مخفیانه
بـرای دم گرفتــن تا نگـــاهـــت
 به ذکر و لحن تـب دار شـــبانه
 توســــل بر بلنـــدای هـــوایــت
 و تکـــرار حروفـــی عاشــقــانه
  قلم در دست و روحی پر هیاهو
  شــروع شــعرهایی بی بهـــانه
 کزین زندان رها کن جـان وتن را
  به اسلوب خدایی، ماهـــرانه...

توسط  مستعان در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:57  |